فـــــتح المبین

جامع ترين وبـــلاگ ايران و جهان اسلام با بيش از يازده هزار پست

با سلام ... ورود شمارا به فـــــتح المبین خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب سايت استفاده کنید.

در آسمان بغداد (خاطره ای از سرتیپ خلبان سیروس باهری )

عملیات والفجر 10 آغاز شده بود به سبب گستردگی عملیات نیروی هوایی نقش تعیین کننده ای را در

 این عملیات برعهده داشت . نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران با بکارگیری انواع هواپیماهای شکاری بمب افکن خود در این عملیات ضرباتی جبران ناپذیری را بر پیکره صدامیان وارد نموده بود . ما وظیفه داشتیم روزانه مواضع دشمن را به شدت بمباران نماییم ولی در این بین طراحان عملیات از اهداف مهمی که در خاک دشمن داشتیم نیز غافل نشده بودند یکی از این اهداف مهم پالایشگاه شهر بغداد بود . اوایل سال 1367 بود که یکی از مسئولان نیروی هوایی جهت بازدید به پایگاه ما آمد بعد از پایان بازدید ایشان مرا به کنار کشید و کاغذی به من داد و گفت : این نوشته را وقتی که من پایگاه را ترک نمودم مطالعه نمایید کاغذ را گرفتم و با خود در این فکر بودم که در این کاغذ چه نوشته مهمی قرار دارد که باید آنرا بعد از خروج ایشان مطالعه نمایم .



هدف پالایشگاه بغداد 

شب هنگام بود یادم می آید که داشتم آماده خوابیدن می شدم که یاد آن یادداشت افتادم که باید آنزا مطالعه می کردم . آنرا باز کردم روی آن نوشته شده بود فردا اول صبح باید به پالایشگاه الدوره بغداد حمله شود حتما بخاطر داشته باشید این عملیات باید در شرایط کامل حفاظتی انجام شود و کسی از محل ماموریت اطلاع نیابد نام خلبان کابین عقب را نیز ذکر کرده بوند . بی درنگ با ایشان تماس گرفتم و خواستم که خیلی سریع به منزل ما بیاید . بارسیدن ایشان شروع به بررسی نقشه عملیاتی نمودیم برنامه را به این شکل طرح ریزی نمودیم که حدود یک ساعت قبل از طلوع آفتاب به سمت هدف پرواز کنیم متفکرانه به نقشه نگاه می کردم با توجه به پدافند سنگین منطقه شامل رینگهای متعدد ضدهوایی و سایتهای متعدد موشکی مستقر در اطراف شهر بغداد و پالایشگاه ، رسیدن به آنجا تقریبا کاری غیر ممکن بود ولی عزم خود را جهت زدن هدف جزم کرده بودیم ما باید به هر طریق ممکن الدوره را می زدیم . 

پیش به سوی هدف 

صبح خیلی زود خود را به آشیانه هواپیما رساندیم همانطور که حدس می زدم بجز چند نفر کسی از انجام عملیات مطلع نبود مرکب آهنین بال مجهز به انواع بمب آماده عملیات بود داشتم از پلکان بالا می رفتم که به خلبان کابین عقب گفتم نماز خواندی ایشان جواب داده بله . گفتم منم وضو دارم ولی نتوانستم نماز بخوانم . 
یکی از بچه های گردان نگهداری که حرف مرا شنیده بود گفت وقت که هست همین الا بخوان . بلافاصله در آشیانه نماز را خواندم و بی درنگ به داخل کابین رفتم . شروع به انجام کارهای اولیه جهت استارت نمودم خلبان کابین عقب شروع به خواندن آیه هایی از قرآن درباره جهاد بود همانطور که گوشم به ایشان بود کارهای مقدماتی را انجام دادم و هواپیما را روشن کردم به آرامی خود را به ابتدای باند رساندم و چشم برهم زدنی در دل آسمان جای گرفتم . 
باید مسافت زیادی را در داخل خاک کشور عزیزمان طی می کردیم و دقیقا از یک نقطه کوهستانی و دور از دید رادارهای دشمن وارد خاک عراق می شدیم . خلبان کابین عقب در تمامی زمان پرواز در خاک کشور عزیزمان در حال خواندن قرآن و دعا بود با نزدیک شدن به مرز ایشان هم سکوت کردند که صحبتی میان ما رد و بدل نشود و بتوانیم در سکوت کامل رادیویی وارد خاک دشمن بشویم . 


پالایشگاه و تاسیسات جدید را به شدت بمباران کردم 

تا حد ممکن ارتفاع را کم نمودم و به همین طریق وارد خاک دشمن شدیم به محض ورود هر دو عرض سلام و ادب به پیشگاه آقا ابا عبدالله نمودیم . در فکر انجام عملیات بودم با حداکثر سرعت و در کمترین ارتفاع به سمت هدف پیش می رفتیم . همرام همچنان در حال دعا و عرض ادب به ائمه بود انقدر حواسم به ایشان بود و دعاهایش بود که اصلا متوجه نشدم چطور از مرز به حومه بغداد رسیدیم . 
هوا هنوز تاریک بود از راه دور شعله های بلند آتش ناشی از لوله های پالایشگاه الدوره را می دیدم با نزدیک شدن به هدف برروی آن شیرجه زدم و آنجا را به شدت بمباران کردم ادامه مسیر دادم متوجه خیابان های خلوت اطراف پالایشگاه شدم و آنها را نظاره می کردم در همین حین متوجه تاسیسات بسیار بزرگی شدم که قبلا درباره زدن آن هیچ تصمیمی نگرفته بودیم به ذهنم رسید : من که تا اینجا آمدم چرا اینجا راهم هدف قرار ندهم ! به روی تاسیسات شیرجه زدم و با دقت آنجا را نیز بمباران کردم به خود که آمدم متوجه شدم در عمق شهر بغداد قرار دارم طبق برنامه ما می بایست در ابتدای شهر پالایشگاه را می زدیم و بدون اینکه وارد شهر شویم دور زده به سمت خاک خودمان حرکت می کردیم . با کمال تعجب هیچ پدافندی هم بسوی ما شلیک نمی کرد و این نشان از غافلگیری دشمن را می داد . گردش کردم و از سمت غرب از روی شهر بغداد خارج شوم برای یک آن ماندم که از سمت شمال به خاک خودمان بازگردم و یا جنوب ! 


گلوله و موشک از هر طرف 

بی درنگ تصمیم گرفتم و سر هواپیما را به سمت شمال شرق گرفتم و به سمت مرز حرکت نمودم که ناگهان باران گلوله بود که سمتم می آمد هیچ راهی نداشتم جز اینکه ارتفاع را کم کنم شروع به مانور دادن از میان ساختمانها نمودم گویا بیشترین حجم پدافند اطراف بغداد در همین نقطه قرار داشت . مطمئن بودم بسیار از گلوله هایش به ساختمانها بلند شهر برخورد می کند زیرا من در میان آنها در حال مانور دادن و عبور بودم شرایط به حدی بحرانی بود که هر آن احتمال می دادم مورد هدف قرار بگیرم . خلبان کابین عقب در این لحظات مرا به یاد حضرت عباس (ع) انداخت و شروع به تعریف از شجاعت ایشان در روز عاشورا نمود و گفت : دشمن می دانسته اگر از یک سو به ایشان حمله کند حتما شکست خواهد خورد برای همین تصمیم گرفتند از همه طرف به ایشان حمله نمایند تا حضرتش نتواند کاری انجام دهد . 
به ناگاه روحیه گرفتم چون دیدم ما هم الان در همین وضعیت هستیم از همه طرف محاصره شده بودیم و به سمت گلوله می آمد . با هر زحمتی بود و به لطف خداوند متعال موفق شدیم با ارتفاع پایین از شهر خارج شویم . با حداکثر سرعت به سمت مرز حرکت می کردیم که ناگهان خلبان کابین عقب فریاد زد : موشک! موشک! 
با شدت تمام به سمتی که موشک می آمد گردش کردم که در همین حین موشک ار کنار هواپیما عبور نمود و بعد از رد شدن از ما منجفر شد و قطعات ترکش آن به هواپیما اصابت نمود .



به سلامت در پایگاه به زمین نشستیم 

وضعیت هواپیما در شرایط بحرانی قرار داشت خلبان کابین عقب مرا متوجه حضور هواپیماهای دشمن کرد ، حدود 7 تا 8 فروند از هواپیماهای دشمن در حال تعقیب ما بودند تا مرز چیزی نمانده بود ولی هر آن احتمال داشت در برد موشک یکی از آنها قرار گیریم . بالاخره با لطف و عنایت خداوند موفق شدیم از مرز عبور کنیم . هواپیماهای دشمن نیز با دیدن عبور من از مرز دیگر ما را تعقیب نمی کردند . نزدیک پایگاه بودیم تازه خورشید در حال طلوع کردن بود که موفق شدیم به سلامت در پایگاه به زمین بنشینیم .



تاسیسات اتمی بغداد را زده بودیم 

دو سه ساعتی گذشت تا اینکه خبر بمباران پالایشگاه الدوره بغداد و یک نیروگاه اتمی را از رادیو شنیدم تازه متوجه شدم که آن تاسیاستی را که زدم نیروگاه اتمی بغداد بوده است . دوستان خلبانم هم که متوجه شده بودند که کار چه کسی بوده است به من و دوست خلبانم تبریک می گفتند . 
فردای آن روز به همراه خانواده به دیدار حضرت امام (ره) رفتیم . آن روز چه روز خوب و بزرگی برای من بود چون علاوه بر دیدار حضرت امام از رهنمودهای ایشان نیز استفاده کردیم   

 


برچسب‌ها: در آسمان بغداد, خاطره ای از سرتیپ خلبان سیروس باهری, عملیات نیروی هوایی, خلبانان

[ دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 ] [ 22:18 ] [ فرزند کویر ]

[ ]